
فیلمهای پساآخرالزمانی معمولاً ما را به جهانی میبرند که تمدن فروپاشیده، منابع کمیاب شده و انسانها مجبورند برای بقا با ترسها و تاریکترین بخشهای وجود خود روبهرو شوند. با این حال، همه آثار این ژانر به زامبیها، انفجارهای عظیم و نبردهای پرزرقوبرق خلاصه نمیشوند. در این مطلب سراغ ۵ فیلم کمترشناختهشدهای رفتهایم که هرکدام با نگاهی متفاوت به پایان جهان، فروپاشی تمدن و آینده بشریت پرداختهاند و با وجود گذشت سالها، همچنان ارزش کشف و تماشا دارند.
بهترین فیلمهای پساآخرالزمانی همیشه آنهایی نیستند که بیشتر دیده شدهاند
ژانر آخرالزمانی یکی از جذابترین شاخههای سینمای علمیتخیلی است؛ ژانری که به جای تمرکز صرف بر آینده، درباره یکی از قدیمیترین دغدغههای بشر صحبت میکند: اگر همهچیز تمام شود، چه چیزی از انسان باقی میماند؟
از تمدنهای باستانی گرفته تا فرهنگ عامه مدرن، تقریباً همیشه داستانهایی درباره پایان جهان و نابودی بشریت وجود داشته است. سینمای علمیتخیلی نیز این ترسها را به شکلهای مختلف بازسازی کرده و جهانی را به تصویر کشیده که در آن نظم اجتماعی فروپاشیده و بازماندگان باید از نو تصمیم بگیرند چگونه زندگی کنند.
گاهی این پایان جهان در اثر یک بیماری مرگبار اتفاق میافتد. گاهی بشریت قربانی یک آزمایش علمی میشود و گاهی حتی نمیدانیم دقیقاً چه اتفاقی افتاده است.
اما جذابترین سؤال در بسیاری از این فیلمها این نیست که چه چیزی جهان را نابود کرد؛ بلکه این است که پس از نابودی جهان، انسانها چه خواهند کرد؟
آیا دوباره جامعهای میسازند؟ آیا اخلاق و قانون همچنان معنا دارند؟ آیا انسانها در شرایط بحرانی به یکدیگر کمک میکنند یا برای زنده ماندن به دشمن یکدیگر تبدیل میشوند؟
۵ فیلمی که در ادامه معرفی میکنیم، هرکدام پاسخ متفاوتی برای این پرسشها دارند. بعضی از آنها آثار علمیتخیلی کمبودجه و عجیبوغریب هستند، برخی فیلمهایی فلسفی و تأملبرانگیزند و برخی دیگر با ترکیب ژانرهای مختلف، تصویری کاملاً متفاوت از دنیای پس از فاجعه ارائه میکنند.
۱. هیولای رباتی (Robot Monster)؛ وقتی یک هیولای عجیب باید نسل بشر را نابود کند
- سال انتشار: ۱۹۵۳
- کارگردان: فیل تاکر
- بازیگران: جورج باروز، کلودیا بارت
- ژانر: علمیتخیلی، آخرالزمانی، بیمووی
اگر فهرستی از عجیبترین فیلمهای علمیتخیلی تاریخ سینما تهیه کنیم، «هیولای رباتی» بدون شک یکی از گزینههای اصلی خواهد بود.
این فیلم محصول سال ۱۹۵۳، اغلب در فهرست بدترین فیلمهای تاریخ سینما قرار گرفته است؛ اما همین عنوان بهظاهر تحقیرآمیز باعث شده «Robot Monster» به مرور به یک اثر کالت و کنجکاویبرانگیز تبدیل شود.
داستان در آیندهای بسیار دور اتفاق میافتد؛ زمانی که تمدن بشری تقریباً به طور کامل از بین رفته است. جهان فیلم به شکلی عجیب و آشنا، در محیطهای طبیعی اطراف لسآنجلس فیلمبرداری شده و همین موضوع به فضای غیرواقعی آن کمک میکند.
شخصیت اصلی فیلم موجودی به نام رو-من است؛ موجودی که بدن یک گوریل را دارد و سرش درون یک کلاه غواصی عجیب با آنتنهای متعدد قرار گرفته است.
رو-من از یک پرتو مرگبار به نام «اشعه کلسیناتور» استفاده میکند تا انسانها را از بین ببرد. مأموریت او این است که نسل بشر را برای همیشه نابود کند تا دیگر تهدیدی برای گونه خودش وجود نداشته باشد.
اما یک مشکل وجود دارد.
در میان تمام انسانهایی که قرار بوده نابود شوند، تنها هشت نفر باقی ماندهاند و این افراد ظاهراً در برابر پرتو مرگ رو-من مصون هستند.
حالا او باید پیش از پایان روز مأموریت خود را به پایان برساند. اما شرایط پیچیدهتر میشود؛ زیرا رو-من به یکی از بازماندگان، زنی به نام آلیس، علاقهمند شده است.
چرا «Robot Monster» هنوز ارزش تماشا دارد؟
این فیلم را نباید صرفاً بهعنوان یک اثر علمیتخیلی جدی دید. جذابیت اصلی آن در تضاد میان ظاهر مضحک و ایدههای عجیب آن با مفاهیم جدیتر داستان است.
رو-من موجودی است که ظاهری کاملاً غیرقابلباور دارد، اما در عین حال باید آخرین مرحله از یک نسلکشی در مقیاس سیارهای را انجام دهد.
همین تضاد، «هیولای رباتی» را به تجربهای عجیب و فراموشنشدنی تبدیل میکند.
دیالوگهای فیلم نیز به همان اندازه غیرعادی هستند و گاهی از سطح یک فیلم علمیتخیلی معمولی فراتر میروند. جملههایی درباره تضاد میان «باید» و «نمیتوانم»، به شکلی ناخواسته به پرسشی فلسفی درباره اختیار، اجبار و سرنوشت تبدیل میشوند.
«Robot Monster» شاید یک شاهکار سینمایی نباشد، اما یکی از آن فیلمهایی است که تماشای آن به دلیل شخصیت عجیب، فضای کالت و ایدههای غیرمعمولش تجربهای منحصربهفرد محسوب میشود.
۲. زمین خاموش (The Quiet Earth)؛ اگر یک روز بفهمید آخرین انسان روی زمین هستید چه میکنید؟
- سال انتشار: ۱۹۸۵
- کارگردان: جف مورفی
- بازیگران: برونو لارنس، آلیسون روتلج، پیت اسمیت
- ژانر: علمیتخیلی، درام، آخرالزمانی
«زمین خاموش» یکی از آن فیلمهایی است که مفهوم آخرالزمان را نه با انفجار و خشونت، بلکه با سکوت به تصویر میکشد.
داستان با بیدار شدن مردی به نام زک آغاز میشود. او خیلی زود متوجه میشود اتفاقی عجیب رخ داده است: تقریباً تمام انسانهای روی زمین ناپدید شدهاند.
هیچ توضیح روشنی وجود ندارد و خیابانها خالی هستند. جهان همچنان وجود دارد، اما انسانها دیگر در آن حضور ندارند.
زک که خود دانشمندی است، به تدریج به این نتیجه میرسد که ناپدید شدن انسانها ممکن است با پروژه علمی و شبکه برق گستردهای که روی آن کار میکرده ارتباط داشته باشد.
اما فیلم در بخش مهمی از زمان خود، به جای ارائه پاسخهای فوری، روی واکنش روانی زک تمرکز میکند.
او ابتدا از آزادی مطلق خود لذت میبرد. حتی آدمکهایی را در اطراف خانهاش قرار میدهد و با نوعی طنز تلخ، خودش را «پادشاه جهان» تصور میکند.
اما این آزادی خیلی زود به تنهایی تبدیل میشود.
وقتی تنهایی از آزادی مهمتر میشود
یکی از نقاط قوت «زمین خاموش» این است که تنهایی را به شکلی انسانی و قابل لمس بررسی میکند.
زک ظاهراً به همهچیز دسترسی دارد. هیچ قانونی وجود ندارد و کسی نیست که به او دستور بدهد. اما در مقابل، هیچکس هم وجود ندارد که با او صحبت کند.
فیلم در ادامه دو بازمانده دیگر، یعنی جوانا و آپی را وارد داستان میکند و در نهایت توضیحی درباره علت زنده ماندن آنها ارائه میدهد.
با این حال، «زمین خاموش» علاقهای ندارد تمام رازهای خود را به شکل ساده و قطعی حل کند.
پایان فیلم همچنان فضایی رازآلود دارد و مخاطب را با پرسشهایی درباره ماهیت اتفاقات رخداده تنها میگذارد. آیا همهچیز نتیجه یک پدیده علمی بوده است؟ یا اتفاقی فراتر از درک انسان رخ داده؟ همین ابهام باعث شده «The Quiet Earth» همچنان یکی از آثار قابلتأمل ژانر پساآخرالزمانی باشد.
این فیلم همچنین در فهرست فیلمهای علمیتخیلی محبوب نیل دگراس تایسون قرار گرفته است؛ موضوعی که نشان میدهد اثر جف مورفی توانسته حتی در میان علاقهمندان جدیتر این ژانر نیز جایگاه خاصی پیدا کند.
اگر قرار بود فردا صبح از خواب بیدار شوید و ببینید آخرین انسان روی زمین هستید، اولین کاری که میکردید چه بود؟ «زمین خاموش» دقیقاً از همین سؤال ساده، یک تجربه فلسفی و انسانی میسازد.
۳. گوشهای شعلهور (Flaming Ears)؛ آخرالزمانی عجیب، تجربی و خارج از قواعد معمول
- سال انتشار: ۱۹۹۲
- کارگردان: آ. هانس شیرل و اورسولا پورر
- بازیگران: آ. هانس شیرل، اورسولا پورر، سوزانا هلمایر
- ژانر: علمیتخیلی، پساآخرالزمانی
اگر دو فیلم قبلی هنوز در محدوده آثار علمیتخیلی قابلفهم قرار میگیرند، «گوشهای شعلهور» تقریباً تمام قواعد معمول ژانر را کنار میگذارد.
این فیلم تجربی اتریشی یکی از آثار کمترشناختهشده سینمای پساآخرالزمانی است که برای مدت طولانی عملاً از دسترس مخاطبان خارج شده بود.
خوشبختانه فیلم در سال ۲۰۲۲ توسط Kino Lorber مرمت و دوباره عرضه شد و فرصت تازهای برای دیده شدن پیدا کرد.
داستان در آیندهای دور، در سال ۲۷۰۰ میلادی اتفاق میافتد؛ جهانی ویرانشده و عجیب که در آن سه شخصیت اصلی، یعنی نون، والی و اسپای، زندگیهایی درهمتنیده دارند.
اسپای یک هنرمند کتابهای کمیک است. والی شخصیتی آتشافروز و غیرقابلپیشبینی است که حتی چاپخانهها را به آتش میکشد و نون نیز موجودی بیگانه و عجیب است.
روابط میان این شخصیتها نیز به همان اندازه نامتعارف است و فیلم بهجای اینکه داستانی کلاسیک و منظم روایت کند، بیشتر روی تجربه زیسته آنها در این جهان عجیب تمرکز دارد.
چرا باید «Flaming Ears» را کشف کرد؟
این فیلم ترکیبی از عناصر علمیتخیلی، سینمای کالت، هنر تجربی و مضامین کوییر است.
استفاده از لباسهای عجیب، انیمیشن استاپموشن و فیلمبرداری کمهزینه با نگاتیو ۸ میلیمتری، به اثر ظاهری کاملاً منحصربهفرد داده است.
«Flaming Ears» را نمیتوان بهسادگی در قالب یک فیلم آخرالزمانی سنتی قرار داد. اینجا خبری از قهرمانی نیست که قرار باشد جهان را نجات دهد یا گروهی از بازماندگان که برای بازسازی تمدن تلاش کنند.
در عوض، فیلم جهانی را به نمایش میگذارد که گویی قواعد قدیمی آن دیگر وجود ندارند و انسانها در حال ساختن هویت و روابط خود در میان ویرانههای تمدن هستند.
برای مخاطبانی که به سینمای تجربی و فیلمهای کالت علاقه دارند، «گوشهای شعلهور» یکی از آن کشفهای سینمایی ارزشمندی است که احتمالاً پس از تماشا بهراحتی فراموش نخواهد شد.
۴. زمان گرگ (Time of the Wolf)؛ وقتی تمدن بدون توضیح فرو میپاشد
- سال انتشار: ۲۰۰۳
- کارگردان: میشائل هانکه
- بازیگران: ایزابل هوپر، بئاتریس داله، پاتریس شرو
- ژانر: درام، پساآخرالزمانی، فلسفی
میشائل هانکه بیشتر به خاطر فیلمهایی مانند «بازیهای بامزه» شناخته میشود؛ اما «زمان گرگ» یکی از آثار آخرالزمانی متفاوت کارنامه اوست که کمتر از شایستگیاش مورد توجه قرار گرفته است.
نکته مهم درباره فیلم این است که هانکه هرگز بهطور کامل توضیح نمیدهد چه چیزی باعث پایان جهان شده است.
ما فقط میدانیم که اتفاقی فاجعهبار رخ داده و جامعه انسانی به سرعت در حال فروپاشی است.
داستان با زنی به نام آن آغاز میشود که همراه خانوادهاش به خانه روستایی خود میرود. اما خانوادهای دیگر خانه را اشغال کردهاند و حاضر نیستند آنها را بپذیرند.
در یکی از نخستین و تکاندهندهترین لحظات فیلم، شوهر آن به قتل میرسد و او مجبور میشود همراه فرزندانش راهی دنیایی ناشناخته شود.
آنها با روستاهای متروکه، دامهای سوزاندهشده و نشانههایی از فروپاشی کامل جامعه روبهرو میشوند.
در نهایت، خانواده آن به ایستگاه قطاری میرسند که گروهی از بازماندگان در آن جمع شدهاند.
آخرالزمانی که بیشتر درباره انسان است تا فاجعه
«زمان گرگ» برخلاف بسیاری از فیلمهای این ژانر، علاقه چندانی به توضیح علت فاجعه ندارد.
هانکه به جای پاسخ دادن به سؤال «چه اتفاقی افتاد؟»، سؤال مهمتری مطرح میکند:
وقتی دیگر قانون و نظم وجود نداشته باشد، اخلاق چه معنایی خواهد داشت؟
در شرایطی که منابع محدود هستند، آیا انسانها همچنان به عدالت باور خواهند داشت؟
آیا باید به کسی که قبلاً مرتکب خشونت شده فرصت دوباره داد؟
وقتی مرگ در همهجا حضور دارد، چه چیزی باعث میشود زندگی یک انسان ارزشمندتر از دیگری باشد؟
فیلم با قرار دادن شخصیتهای مختلف در یک فضای محدود، نشان میدهد چگونه ترس و کمبود منابع میتواند لایههای ظاهری تمدن را کنار بزند.
«زمان گرگ» فیلمی آرام و پرتنش است که شاید برای علاقهمندان به آثار پرحادثه جذاب نباشد، اما اگر به فیلمهای فلسفی و روانشناختی علاقه دارید، یکی از نمونههای مهم سینمای پساآخرالزمانی است.
در اینجا آخرالزمان یک انفجار نیست؛ آخرالزمان لحظهای است که انسان متوجه میشود دیگر هیچکس قرار نیست برای حفظ نظم جهان به کمکش بیاید.
۵. شب میآید (It Comes at Night)؛ بزرگترین تهدید شاید پشت در نباشد
- سال انتشار: ۲۰۱۷
- کارگردان: تری ادوارد شولتس
- بازیگران: جوئل اجرتون، کارمن اجوگو، کریستوفر ابوت، رایلی کیئو، کلوین هریسون جونیور
- ژانر: درام، ترسناک، پساآخرالزمانی، روانشناختی
«شب میآید» یکی از فیلمهایی است که نشان میدهد برای ساختن یک اثر آخرالزمانی ترسناک، لزوماً به هیولا، زامبی یا موجودات ناشناخته نیاز نداریم.
در این فیلم، یک بیماری مرگبار جهان را درگیر کرده است. خانوادهای سهنفره برای فرار از بیماری در خانهای دورافتاده در جنگل زندگی میکنند.
قوانین آنها کاملاً مشخص است: هیچکس نباید بهتنهایی بیرون برود، افراد باید تا حد ممکن با هم حرکت کنند و از همه مهمتر، هیچکس نباید شبها از خانه خارج شود.
وقتی پدربزرگ خانواده به بیماری مبتلا میشود، اعضای خانواده تصمیمی بسیار سخت میگیرند و او را میکشند و جسدش را میسوزانند تا از گسترش بیماری جلوگیری کنند.
اما شرایط زمانی پیچیده میشود که خانواده دیگری وارد زندگی آنها میشود.
در ابتدا مشخص نیست این افراد تهدیدی واقعی هستند یا فقط قربانیانی دیگر که به دنبال مکانی امن میگردند.
ترس واقعی کجاست؟
یکی از ویژگیهای مهم «شب میآید» این است که فیلم تقریباً هیچگاه پاسخ روشنی به ترسهای مخاطب نمیدهد.
چه چیزی در تاریکی وجود دارد؟
آیا واقعاً خطری بیرون از خانه منتظر آنهاست؟
یا ترس اصلی از همان ابتدا درون خود انسانها شکل گرفته است؟
فیلم بهتدریج نشان میدهد که مسئله اصلی، بیشتر از آنکه درباره بقا در برابر یک بیماری باشد، درباره پارانویا، بیاعتمادی و فروپاشی روابط انسانی است.
وقتی دو خانواده مجبور میشوند در یک فضای محدود زندگی کنند، کوچکترین سوءظن میتواند به بحرانی بزرگ تبدیل شود.
در چنین شرایطی، انسانها ممکن است برای محافظت از خودشان دست به کارهایی بزنند که پیش از فاجعه هرگز تصورش را نمیکردند.
«شب میآید» از این نظر یادآور آثار کلاسیکی مانند «شب مردگان زنده» است؛ فیلمهایی که نشان میدهند در شرایط بحرانی، گاهی بزرگترین تهدید نه موجودی است که پشت در ایستاده، بلکه انسانی است که در اتاق کناری زندگی میکند.
چرا این ۵ فیلم آخرالزمانی هنوز ارزش تماشا دارند؟
وجه مشترک این پنج فیلم در این است که هیچکدام آخرالزمان را صرفاً بهعنوان یک نمایش بزرگ و پرهزینه از نابودی جهان نمیبینند.
«Robot Monster» با وجود ظاهر عجیب و بودجه محدود، تصویری غیرمعمول از آخرین بازماندگان بشر ارائه میدهد.
«The Quiet Earth» از تنهایی برای بررسی روان انسان استفاده میکند و میپرسد اگر تمام جهان در اختیار شما باشد اما هیچکس دیگری وجود نداشته باشد، آیا واقعاً خوشحال خواهید بود؟
«Flaming Ears» مفهوم آخرالزمان را به فضایی تجربی و ساختارشکن میبرد و نشان میدهد پس از فروپاشی جهان قدیم، هویت و روابط انسانی چگونه میتوانند شکلهای تازهای پیدا کنند.
«Time of the Wolf» سراغ فروپاشی اخلاق میرود و بررسی میکند وقتی قانون ناپدید شود، انسانها چگونه درباره درست و غلط تصمیم میگیرند.
و در نهایت، «It Comes at Night» نشان میدهد که ترس و بیاعتمادی میتواند حتی در میان کسانی که ظاهراً برای بقا به یکدیگر نیاز دارند، به دشمنی تبدیل شود.
به همین دلیل، این آثار هنوز هم ارزش تماشا دارند؛ چون سؤالهایی که مطرح میکنند، برخلاف جلوههای بصری و فناوریهای زمان تولیدشان، تاریخ مصرف ندارند.
آخرالزمان در این فیلمها فقط درباره نابودی جهان نیست. درباره این است که بعد از فروپاشی همه چیز، چه چیزی از انسان باقی میماند.
نظر فلاتو
اگر بخواهیم از میان این پنج فیلم چند اثر را برای شروع پیشنهاد کنیم، «The Quiet Earth» احتمالاً بهترین انتخاب برای مخاطبی است که به علمیتخیلی فلسفی و داستانهای رازآلود علاقه دارد. «Time of the Wolf» نیز برای کسانی که سینمای جدیتر و روانشناختی را میپسندند، تجربهای قابلتوجه است.
در مقابل، «Robot Monster» بیشتر یک کشف کالت و سرگرمکننده است تا یک شاهکار کلاسیک و «Flaming Ears» نیز انتخابی کاملاً خاص برای علاقهمندان سینمای تجربی محسوب میشود. در نهایت، «It Comes at Night» شاید بیش از همه برای مخاطب امروز قابل لمس باشد؛ زیرا ترس اصلی آن نه یک هیولای خیالی، بلکه بیاعتمادی، انزوا و تصمیمهای دشواری است که انسانها در شرایط بحرانی میگیرند.
نقطه قوت مشترک هر پنج فیلم این است که به جای ارائه پاسخهای ساده درباره پایان جهان، مخاطب را مجبور میکنند درباره رفتار خودش در چنین شرایطی فکر کند.
سوالات متداول
بهترین فیلم این فهرست برای شروع کدام است؟
اگر به فیلمهای علمیتخیلی رازآلود و فلسفی علاقه دارید، «زمین خاموش» (The Quiet Earth) انتخاب مناسبی است. این فیلم هم داستانی جذاب دارد و هم پرسشهای عمیقی درباره تنهایی و سرنوشت بشریت مطرح میکند.
آیا «Robot Monster» واقعاً یکی از بدترین فیلمهای تاریخ است؟
این فیلم در طول سالها بارها در فهرست بدترین فیلمهای تاریخ قرار گرفته است، اما امروزه بسیاری از علاقهمندان سینمای کالت آن را اثری جذاب و منحصربهفرد میدانند که ارزش آن بیشتر در ایدههای عجیب و فضای خاصش است.
کدام فیلم بیشتر روی جنبه فلسفی آخرالزمان تمرکز دارد؟
«زمان گرگ» یکی از فلسفیترین گزینههای این فهرست است. فیلم به جای توضیح علت فاجعه، روی تأثیر فروپاشی جامعه بر اخلاق، عدالت و روابط انسانی تمرکز میکند.
آیا «It Comes at Night» یک فیلم زامبی است؟
خیر. این فیلم درباره یک بیماری مرگبار و تلاش انسانها برای زنده ماندن است و برخلاف بسیاری از آثار آخرالزمانی، تمرکز اصلی خود را روی پارانویا، ترس و بیاعتمادی میان انسانها قرار میدهد.
کدام فیلم این فهرست از همه متفاوتتر است؟
«Flaming Ears» احتمالاً متفاوتترین اثر این فهرست است. این فیلم یک تجربه علمیتخیلی و پساآخرالزمانی تجربی با عناصر کالت و کوییر است که ساختار روایی معمول سینما را کنار میگذارد.
جمعبندی
اگرچه سینمای جریان اصلی معمولاً تصویری پرزرقوبرق از آخرالزمان ارائه میدهد، این پنج فیلم نشان میدهند که برای ساختن یک داستان ماندگار درباره پایان جهان، همیشه به بودجههای عظیم و جلوههای ویژه گرانقیمت نیاز نیست.
از موجود عجیب «Robot Monster» گرفته تا سکوت وهمآلود «The Quiet Earth» و فضای روانشناختی «It Comes at Night»، هرکدام از این آثار زاویهای متفاوت به آیندهای نگاه میکنند که در آن تمدن دیگر شبیه گذشته نیست.
اگر از فیلمهای آخرالزمانی تکراری خسته شدهاید و به دنبال آثاری کمترشناختهشده اما ارزشمند هستید، این پنج فیلم میتوانند انتخابهای جذابی برای تماشای دوباره یا کشف یک دنیای سینمایی تازه باشند.
تماس با سردبیر
برای ارسال انتقادات، پیشنهادات و شکایات خود، میتوانید با ایمیل سردبیر در ارتباط باشید.
سعی میکنیم در سریعترین زمان ممکن به پیامهای شما پاسخ دهیم.



